DCSIMG
Skip Global Navigation to Main Content
نشریات

کمک پناهجوی سابق به پیشبرد سیاست پناهندگی در آمریکا

25 اکتبر 2010
Close-up of Hoa Tran (State Dept./Ken White)

از سال 2004 هوآ ترن در وزارت امور خارجه آمريکا کمک به پيشبرد سياستهای ايالات متحده در زمينه پناهندگی کرده

سؤال: شما در چه تاریخی وارد ایالات متحده شدید؟

هوا[1]: من در نوامبر سال 1975 وارد آتلانتا، واقع در ایالت جورجیا شدم، یعنی نه ماه بعد از ترک ویتنام. خانواده ام در این شهرمستقر شدند. من در آن موقع 7 سال داشتم.

س: آیا خانوادۀ شما همگی به آمریکا آمدند؟

ج: همه خانواده به جز خواهر و برادر بزرگترم که در ویتنام و در کنار پدربزرگ و مادربزرگم ماندند. آن ها بالای 80 سال داشتند و می گفتند ترجیح می دهند پایان عمر خود را در کشور خودشان بگذرانند تا در این راه طولانی با ما همراه باشند.

س: دربارۀ سفرتان از ویتنام توضیح دهید.

ج: به یاد دارم که سفر پر تلاطمی بود. چند ماه طول کشید تا به آمریکا برسیم. ما شهر محل زندگیمان، کوی نهون[2] را در فوریۀ 1975 ترک کردیم، و یک ماه بعد به پایگاه نیروی دریایی آمریکا در خلیج کام ران[3] رسیدیم. در ماه آوریل از پو کوئک[4] حرکت کردیم و قبل از ورود به آمریکا، چند ماهی را در دو اردوگاه پناهندگان واقع در پایگاه های نظامی ونیروی دریایی آمریکا در گوام وجزیرۀ ویک سپری کردیم. در آن زمان سیاست آمریکا این بود که پناهندگان ویتنامی در ایالات مختلف استقرار داده شوند تا در اثر تراکم آن ها، به هیچ کدام از ایالات فشار وارد نشود. چهار مرکز برای رسیدگی به کار پناهندگان تشکیل شده بود و ما را در ماه اوت 1975 به قلعۀ نظامی چافی[5] در آرکانزا فرستادند، و از آن جا، برای اسکان مجدد به آتلانتا رفتیم.

س: وقتی وارد ایالات متحده شدید، چه کسی در پیدا کردن خانه و آشنایی با شهر به شما کمک کرد؟

ج: ما تحت حمایت کلیسای پرزبیتری فرست در آتلانتا بودیم، برای همین در آغاز کار، آن ها از ما مراقبت می کردند و در پیدا کردن خانه و کار به ما کمک کردند، و بعد هم کمک کردند که خواهران و برادرانم در مدرسه ثبت نام کنند.

س: آیا زمانی بوده است که احساس کنید ایالات متحده خانۀ شما است، یا هنوز حس می کردید که در این جا موقتی هستید؟

ج: هر دو. کودکان احساسات شان را صادقانه می گویند، و بچه های دیگر مدرسه مرتب مرا اذیت می کردند. من هم آدم عصبانی هستم، و کتک کاری می کردم. در مدرسۀ ابتدایی مرتب دچار دردسر می شدم. آن ها برنامۀ ESL [ آموزش انگلیسی به عنوان زبان دوم] تشکیل دادند... ومن با خواهر و برادرم و بچه هایی که از مناطق دیگر آمده بودند، در آن کلاس بودیم. توانستیم انگلیسی را با برنامه یاد بگیریم. می توانستیم با یک دیگر ارتباط برقرار کنیم، و همین موضوع در انتقال ما به کلاس های عادی خیلی کمک کرد.

س:آیا تطبیق با فرهنگ تازه دشوار بود؟

ج: من بچۀ کنجکاوی بودم و همیشه در حال اکتشاف، وهمین مرا به دردسر می انداخت. در برابر چالش ها می ایستادم. بازیگوش هم بودم و کارهایی می کردم که بچه ها معمولا به خاطر آن دچار دردسر می شوند. چالش هایی که خواهر و برادر بزرگترم و والدینم از سر گذراندند، روی همۀ خانواده تأثیر گذاشت. پدرم بعد از چند سال که به آمریکا آمدیم، بیمار شد وما که با نظام بهداشت این جا آشنا نبودیم، نمی دانستیم باید چه کار کنیم. او با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می کرد و عاقبت از دنیا رفت. آن دوره برای ما بسیار بسیار سخت بود.

س: آیا کسانی بودند که به شما و خانواده تان کمک کنند؟

ج: معلم کلاس ESL خیلی کمک کرد. او خیلی فهمیده و با احساس بود و با ما همدردی می کرد. اما ازدواج کرد و از آتلانتا رفت و من از این موضوع واقعا غمگین شدم. افراد کلیسای پرزبیتری هم خیلی کمک کردند و به نیاز های ما پاسخ می دادند.

س: چگونه با اختلاف میان مردمی که به شما کمک کردند و آن هایی که کمتر با شما همراهی کردند، کنار آمدید؟

ج: انسان وقتی بزرگ می شود، در زندگی با نقطه نظرات مختلفی آشنا می شود و یاد می گیرد که چگونه باید با کسانی که از هر گوشۀ جهان می آیند، برخورد کند. من با موضوع این طور کنار آمدم که به کسانی که مرا کمک کردند، اطمینان و اتکا کردم، باید یاد می گرفتم چه موقع درخواست کمک کنم و این که همۀ مشکلات زندگی را نمی توان به تنهایی پشت سرگذاشت.

س: آیا کسانی بودند که در آتلانتا از شما استقبال کنند و کاری کنند که احساس کنید در خانۀ خودتان هستید؟

ج: خیلی جالب است که به یاد ندارم کسی ما را به خانه اش دعوت کرده باشد، اما کسانی که بیشتر به ما کمک کردند، افراد کلیسا بودند. ما مرتب هر یکشنبه آن ها را می دیدیم و آن ها هم برای دیدن به خانۀ ما می آمدند... و می خواستند مطمئن شوند که ما همه چیز داریم. ما از آن ها واقعا متشکر بودیم. آن ها در کار پیدا کردن هم به ما کمک کردند. کار پدر و مادرم در مقایسه با کارهایی که در ویتنام داشتند، مانند خدمتکاری بود. در ویتنام، مادرم شرکت تجاری داشت و پدرم با دولت آمریکا و دولت ویتنام جنوبی کار می کرد، و برای همین هم توانستیم نسبتا زود از کشور خارج شویم.

س: شما و خانواده تان کی شهروند آمریکا شدید؟

ج: در تاریخ های متفاوت. من در سال 1991تابعیت آمریکا را گرفتم.

س: در آن زمان چه احساسی داشتید؟

ج: وقتی برای قسم خوردن در ساختمان دادگستری آتلانتا جمع شدیم، به همه یک پرچم کوچک آمریکا دادند و همه باید آن را بلند می کردند، حضور در آن سالن خیلی عالی بود، و مردم زیادی از گوشه وکنار جهان آن جا بودند، حتی کسانی که به سختی می توانستند انگلیسی صحبت کنند.

افراد بالای 70 سال هم بودند.

واقعا عالی بود. به یاد دارم که پدرم شدیدا درگیر جنگ در ویتنام بود، و بعد به ما کمک کردند که از کشور خارج شویم تا بتوانیم به محل امنی بیاییم، من به جایی رسیدم که در حال حاضر هستم، یعنی شهروند آمریکا بودن – احساس خوبی بود.

س: آیا در نوجوانی خود را فردی آمریکایی حس می کردید؟

ج: فکر نمی کنم هرگزخودم را فرد آمریکایی دانسته باشم، به این دلیل که هویت واحد آمریکایی وجود ندارد، و این که هویت واحد ویتنامی هم وجود ندارد. من با بسیاری از ویتنامی-آمریکایی ها و افرادی از ملیت های دیگر و پناهندگان و گروه های مهاجر کار کرده ام خیلی سخت است که... انسان بتواند از هویت خود تعریفی به دست بدهد، زیرا شما به همراه هر آن چه در اطرافتان است، مرتب در حال تغییر وتحول هستید.

س: در چارچوب فعلی زندگی، شما خود را ویتنامی-آمریکایی، ویتنامی، یا چه چیز دیگری می دانید؟

ج: فکر می کنم خودم را ویتنامی-آمریکایی می دانم.

س: چه طورشد که تصمیم گرفتید برای وزارت امور خارجه کار کنید؟

ج: وقتی در دبیرستان بودم، داوطلبانه برای نوانخانه و کودکانی که در آن جا بودند، کار می کردم. در دبیرستان برنامۀ جذابی داشتیم که محور آن ارتباطات بود و من به عکاسی مستند علاقه داشتم. بعد از دبیرستان، وقتی مصوبۀ برگشت به خانۀ آمریکایی-آسیایی ها در سال 1988 به تصویب رسید، درگیر کار در امور پناهندگانی شدم که در آمریکا استقرار می یافتند. من با تعدادی ازخانواده های پناه جو از نزدیک کار می کردم و نمایشگاهی از عکس های مستندم را با حضور آن ها برگزار کردم. این راهی بود که آن ها تجربه های خود را در معرض دید قرار دهند و مسائل شان را به طور علنی مطرح کنند.

در دوران دانشگاه در مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد هم به کار حمایت از پناه جویان ادامه دادم. پس از کسب مدرک دکترا در رشتۀ انسان شناسی، از وجود برنامۀ انجمن دیپلماسی AAAS [انجمن پیشبرد علوم آمریکا] با خبر شدم. برای ورود به آن اقدام کردم فکر می کردم که فقط مدت کوتاهی در منطقۀ کلمبیا می مانم. مایل بودم با ادارۀ جمعیت، پناهندگی و مهاجرت (PRM) وزارت امور خارجه کار کنم، و خوشبختانه این کار درست شد. اول قصد داشتم یکی دو سال در آن جا بمانم اما واقعا فعالیت های این اداره را تحسین می کنم؛ کسانی که در آن جا کار می کنند واقعا انسان های متعهدی هستند. آن ها برای تأمین حمایت انسانی و کمک به قربانیان جنگ ها در سراسر جهان سخت می کوشند، و برای نتیجه گرفتن از کار خود ساعات بی پایانی زحمت می کشند.

س: شما که خود پناهنده بوده اید، فکر می کنید چه چیز بیشتری می توانید به سایر پناه جویان بدهید؟

ج: فکر می کنم آن ها هم درست مانند من باید مبارزه کنند، در حالی که آن ها راه را نمی شناسند می خواهم برایشان مفید واقع شوم، هر چه می دانم را به آن ها بگویم یا اگر لازم باشد، آن ها را دکتر ببرم، هر کاری که بتواند زندگی را کمی برایشان آسان تر کند. با درنظر گرفتن تجربه های خانوادۀ خودم، احساس می کردم که می توانم با آن ها ارتباط برقرار کنم، و می توانم به زبان خودشان با آن ها حرف بزنم. بچه ها را بیرون ببرم که کمی گردش و تفریح کنند.

س: آیا فکر می کنید خدماتی که به پناه جویان ارائه می شود از زمانی که شما در سال 1975 به آمریکا وارد شدید، ارتقا پیدا کرده است؟

 

ج: وقتی ما وارد این کشور شدیم به ما کمک شد، البته پس از سال ها تجربه در زمینۀ ورود پناه جویان، اداره ها و سازمان های بیشتری در این عرصه فعالیت کرده اند و همین طور... پناهندگان سابق حالا بر سر کار هستند. در گروه کسانی که به پناه جویان کمک می کنند گوناگونی زیادی وجود دارد، و آن ها تجربه و بصیرتی در کار دارند که نسبت به زمانی که ما وارد آمریکا شدیم، قطعا تحول زیادی پیدا کرده است. البته کسانی که در سال 1975 وارد کشور شدند هم هنوز در حال مبارزه هستند تا بتوانند با این نظام پیش بروند.

س: آیا جنبه ای خاصی از زندگی یا فرهنگ آمریکا وجود دارد که فکر کنید نقش خاصی در موفقیت شما بازی کرده باشد؟ فکر می کنید اگر در کشور دیگری مستقر شده بودید، همین امکانات را در اختیار داشتید؟

ج: قطعا همه نوع امکانات در آمریکا وجود دارد و این در حقیقت بسته به فرد است، پناهنده یا غیر پناهنده، که برای رسیدن به اهدافش کار کند و راه هایی پیدا کند که بتواند چالش ها و موانع را پشت سر بگذارد. البته روند های ساختاری و نهادی زیادی هستند که شاید عبور از آن ها چندان آسان نباشد، و شاید کسی مجبور باشد بیشتر از دیگری در این راه وقت صرف کند، اما امکانات موجود است و در شرایط خاصی هم شاید امکانات برای خیلی ها فراهم نباشد. مشکل می توان مقایسه کرد، اگر مثلا من در سوئد یا جای دیگری مستقر شده بودم و با چالش ها و امکانات آن جا روبرو بودم، چکار می کردم. اگر بخواهم دربارۀ شخص خودم بگویم، من با سرسختی و یک دندگی راهی برای مبارزه می یافتم، و به هر نحوی بود با چالش ها مبارزه می کردم.

س: با درنظر گرفتن پیشینه تان به عنوان فردی پناهنده، نوع کارتان در زمینۀ سیاست پناهندگی را توضیح دهید.

ج: فکر می کنم بتوانم چالش های بحث و کار درمورد مسائل متعدد حمایت انسانی و کمک به مردم آسیب پذیری که ما در (PRM) پوشش می دهیم را درک کنم؛ ما بیشترین سعی را می کنیم که به راه حل های پایدار و یا گزینه های موقت برسیم. و وقتی با وجود زحمات زیادی که متحمل می شویم، نمی توانیم به آن هدف دست پیدا کنیم،... من دیگر خوابم نمی برد. خیلی سخت است، اما بعضی وقت ها هم که راه حلی برای مسئلۀ پیچیده ای پیدا می کنیم، بسیار لذت بخش دارد. درست مانند خود زندگی است، باید برای رسیدن به هدف تا جایی که می توان زحمت کشید و مبارزه کرد. گاهی برنده می شویم و گاهی هم بازنده، اما هرگزنباید قطع امید کرد.

South Vietnamese struggling to board rescue ship (AP Photo)

پس از افول دولت سايگان در ويتنام جنوبی در سال 1975 تعداد زيادی با تقلای بسيار به عرشه کشتی هايی که آنها را به منطقه امن تری ميبرد وارد شدند