DCSIMG
Skip Global Navigation to Main Content
نشریات

شعر معاصر آمریکا – 15755

03 می 2008

از سال 1990، شعر در آمریکا دچار یک دوران نوزایی گوناگون شده است.در نیمه ی دوم قرن بیست، شعر ، هیئتی قابل تشخیص داشت، و می شد مواضع معین آن را از هم تمیز داد. مکاتب مشخصی در این زمینه قالب بودند و بحث های منتقدان مسیری دو گانه را می پیمود: شعر فرمالیستی در مقابل شعر آزاد، و مواضع فرهنگستانی در مقابل تجربه گرایی.

اگر به گذشته برگردیم، مشاهده می کنیم که سال های بعد از جنگ جهانی دوم ، دورانی متهورانه بود که در آن شعر آمریکا خود را از محدودیت های وزن و قافیه رهایی بخشید و هم گام با اکپرسیونیسم در نقاشی، ابعاد تازه ای کسب کرد. دیگران – تجربه گرایان، شعرا و نویسندگان چند قومیتی، که شامل نویسندگان فمینیست هم هستند- این دوره را دوره ای کور در مقابل مسائل نژادی و جنسیتی قضاوت می کنند. این نویسندگان، گوناگونی را برکتی می دانند و هنوز در انتظار آزادی های بیشتر در زمینه ی ادبیات و شعر هستند. مشارکت آن ها در امر ادبیات باعث شده که شعر تبدیل به منبعی سرشار از الهام و دارای پایگاهی حقیقتا ً مردمی شود.

مردم علاقه ی زیادی به شعر نشان می دهند. مجالس مشاعره و شعر خوانی محلی برای تحکیم رفاقت ها میان شاعران تازه کار است، و گروه های غیر رسمی در این جلسات از یک دیگر حمایت کرده و کار یک دیگر را نقد می کنند ، کلوب های شعر خوانی هر روز به تعدادشان افزوده می شود. برنامه هایی در رابطه با نویسندگی، در تمام سطوح، ایجاد می گردد و تبادلات شعری با سرعت هر چه بیشتر از طریق اینترنت صورت می گیرد؛ دانشگاه ها، مجلات، و نویسندگان با شهامت ، تارنما ها را انباشته اند. در حال حاضر، شعر آمریکا قلمروی بسیار وسیع از تصورات آزاد را در اختیار دارد، که مانند یک دیگ جوشان ، پیوسته در پویایی است.

غلیان شعر در آمریکا از سال 1990 باعث شده این زمینه غیر متمرکز بوده ومشکل می توان تعریفی از آن به دست داد. غالب مجموعه های گزیده ی اشعار، فقط یک بُعد از شعر را دربر می گیرند، به طور مثال، نویسنده های زن- یا گروه های نویسندگان قومی و یا شعر با منبع الهام عام- شعر جاز، شعر گاوچرانان، اشعار بودیست، هیپ هاپ.

جُنگ های معدودی که شعر آمریکا را در کلیت آن عرضه می کنند، انگشت بر انگیزه های نابرابر و بی شباهت آن می گذارند: پسا مدرنیسم، گسترش ضوابط، قومیت ها، مهاجرت (با اشاره ی خاص به شعرای جنوب و جنوب شرق آسیا و خاور میانه)، طلوع ادبیات جهانی، سهم مداوم زنان، آغاز فن آوری اینترنتی، تأثیر مدرسان خاص یا برنامه ای نوشتاری یا انگیزه های منطقه ای، رسانه های فراگیر، و نقش شاعر به عنوان صدای تکی که در برابر هیاهوی تبلیغات گرایی و دنباله روی بلند است.

شاعران، خود در جستجوی درک معنای این سیل شعر هستند. در مقابل ما زنجیره ای از شعر خودنمایی می کند که از یک سو ذهن گرایانه است، از سوی دیگر شعری جهانی و در میان این دو، ذهنیت گرایی و جهان گرایی در یک دیگر ادغام می شوند.

شعر درون گرا ویا ذهن گرا بر بیان احساسات درونی شاعر که غالبا ً بر آن ها سرپوش نهاد می شود، تأکید دارد. شعری روانشناختی و پرشور است و فضای آن در درجه ی دوم از اهمیت قرار دارد. درنیمه ی دوم قرن بیستم، بزرگترین شاعر از این دست، رابرت لوئل بود، که پرداختن به روان خود و پس زمینه ی آشفته ی خانوادگی او، الهامی برای نوشته های اعتراف گونه بود.

شعر جهانی، از سوی دیگر، از نثر روایتی ، جزییات و چارچوب آن ناشی می شود. فضا های مطالعه شده ای را مطرح می کند. یکی از این دست شعرا، الیزابت بیشاپ بود، که عموما ً ،بهترین شاعر زن در نیمه ی دوم قرن بیست قضاوت می شود.

رابرت لوئل و الیزابت بیشاپ دوستانی قدیم بودند: هر دو در دانشگاه هاروارد درس خوانده بودند. مانند والت ویتمن و امیلی دیکینسون در قرن نوزدهم، لوئل و بیشاپ نقطه ی عطفی برای شاعران بعد از خود می باشند. و با این که دیدگاهی مشابه داشتند، رویکرد هایشان از دو قطب کاملا ً متفاوت صورت می گرفت. شعر پیچیده، درون گرا و پرتکلف لوئل، معرف خود او و زبان والای اوست، در حالی که در اشعار بیشاپ بیشتر به دورنما هایی برخورد می کنیم که با جزییات و با زبانی ساده و نزدیک به زبان محاوره توصیف می شوند. زمانی که اشعار او را دوباره خوانی می کنیم به باریک بینی و عمق نوشته هایش پی می بریم.

غالب شعرا، جایی در میان این دو قطب دارند. نهایتا ً این که شعر خوب – چه درون گرا باشد و چه جهانی- از این گونه تقسیمات فرا تر می رود: خود و جهان، بازتاب یک دیگر می شوند. با این حال برای جلو بردن بحث، این دو ممکن است موقتا ً از یک دیگر متمایز گردند.

شعر درون گرا

این نوع شعر از طریق تک گویی، خواننده/شنونده را مستقیم مورد خطاب قرار می دهد. و در پرشور ترین حالت خود، شرایط روحی را توصیف می کند. زمینه و موقعیت، نقش چندان مهمی ندارد.این شعر می تواند دارای گرایشات روانشناختی و یا معنوی باشد، و در زمانی ابدی واقع گردد. و می تواند از معنویت گذشته و معانی مورد نظر را به زبان واگذار کند. در این طیف وسیع، می توان اشعار رومانتیک، القایی و عاطفی، و یا اشعاری که قائم به زبان هستند، یافت که مفهوم هویت و معنا را به زیر سؤال می برند.

با برقرار کردن توازن میان این مفاهیم، جان اشبری گفته که او به "تجربه ی تجربه" علاقمند است، یا آن چه که از صافی خودآگاه او می گذرد، و نه به آن چه در واقع اتفاق می افتد. در "هرچه زودتر جبران شده" (1970)، واقعیتی را توصیف می کند که به نظر بسیار ساده می آید، اما در واقع مهلک است، مثل زمینی که گندم و کاه را بر روی آن باد می دهند ( مثل حیات انسانی ، یا برگ های چمن والت ویتمن):

...در زیر حرف ها

معنای متحرک که نمی خواهد هم حرکتی داشته باشد

مانند زمین خرمن کوبی ساده و نامنظم.

و. س. مروین[1] (1927-) معما گونه ، خروار ها شعر فراموش نشدنی ذهن گرایانه می سراید. او شعر "رودخانه ی زنبور ها "(1967) را این گونه به پایان می برد:

روی در نوشته برای زنده ماندن چه باید کرد

اما ما برای زنده ماندن متولد نشده ایم

فقط برای زندگی کردن

واژه ی "فقط" تأکیدی است بر دشواری زیستن ، زیستن واقعی مانند انسانی واقعی، این کاری بس والاتر از صرفا ً زنده بودن است. اشبری و مروین که از سردمداران شعر درون گرا هستند، تک گویی هایی می نویسندکه از چارچوب شعر و یا روایت کاملا ً منفک است. اشعار اصالت وجود گرایانه ی مروین در اعماق روانشناسی دور می زند، در حالی که استفاده ی اشبری از فهرست ثبت شده ی انواع لغات- روانشناختی، کشاورزی، فلسفی- رو به مکتب زبان دارد.

شاعران اخیر درون گرا، بیشتر وارد خودآگاهی و بیداری پدیدار شناختی شده اند که لحظه به لحظه خود را نشان می دهد. برای ان لوترباخ[2] (1942-)، شعر، امتداد ذهن در حال عمل است. او گفته است که شعر " عمل خود ساختن است، و صدا آستانه ی آن می باشد." لین هجینیان[3](1941-) در شعر منثور خود موسوم به زندگی من (1987)، که جنبه ی اتوبیوگرافی نیز دارد ، به بیان حرکت خودآگاه خود می پردازد و در آن از وقفه ها، جهش ها و قطع استفاده می کند: تصوری که به ذهنم خطور می کند را تجسم می کنم، و این زمانیست که ما به هم برخورد می کنیم." ری آرمانتراوت[4](1947-) از سکوت ها و مجموعه واژگان ضمنی و کنایی بهره می گیرد ؛ عنوان مجموعه ی شعر او ، احضار کننده ی ارواح (1991) این را می رساند که "دقت/قاطعانه/مانند خصومت/جلوه می یابد". یکی دیگر از شعرای تجربی، لسلی اسکالاپینو[5] (1947-)، اشعار خود را به مثابه ی "آزمایش ذهن در فرایند آن چه خلق می کند" می سراید.

غالب اشعار درون گرایانه فشرده و موجز، غیر تک بُعدی، غیر روایتی، و ذهنی هستند. در بهترین حالت، خودمدارانه نیستند، اما حول "مرکزی که وجود ندارد" می چرخند. اشعار درون گرایانه را عموما ً در جمع می خوانند. شعرای زن در این مکتب ، تکنیک های محو شدگی، سکوت، و وقفه های شعری خود را از جولیا کریستوا[6] و دیگر نظریه پردازان فمینیست فرانسوی اقتباس می کنند. سوزان هو[7] (1937-) که بوطیقایی برای تنیدن تاریخ و امور شخصی دارد، به این موضوع اشاره دارد که برگشتن به عقب و رد پای زنان را در آرشیو ها و شجره نامه های تاریخ فرهنگ یافتن کاری بس دشوار است. برای او ، به عنوان یک زن، "شکاف ها و سکوت ها جاییست که تو خود را می یابی."

یوری گراهام (1950-)

او یکی از معروف ترین شعرای ذهنیت گراست. او در نیویورک متولد و در ایتالیا بزرگ شد. و در سوربن در فرانسه، و دانشگاه نیویورک درس خواند، و تخصص خود را در فیلم سازی گرفت که کماکان بر روی کارش تأثیر زیادی دارد. او درکارگاه نویسندگان دانشگاه ایوا نیز مدتی به تحصیل پرداخت که بعدا ً همان جا مشغول به تدریس شد و بعد هم استاد دانشگاه هاروارد گردید.

آثار گراهام سرشار از ارجاعات بین المللی است، و او تاریخ آمریکا را با گذشت زمان، جزئی از تاریخ جهان می داند. کتاب او موسوم به رؤیای میدان متحد : منتخب اشعار ، 1974-1994 (1995)، که برنده ی جایزه ی پولیتزر هم گشت، در مورد این تاریخ پیچیده و متغیر است. در این شعر، پدیده های نابرابر و غیر شبیه در ارتباطی آزاد در کنار یک دیگر گذاشته می شوند. قدم زدن شاعر در بوران برف برای پس دادن لباس رقص سیاهرنگ دوستی، یک دسته سار سیاه، یک کلاغ تنهای سیاه (شخصیت اول سنت شفاهی بومی آمریکا) که از آن چون " لکه ی سیاهی از جوهر بر برف سرشب" یاد می کند.

این تصاویر و صحنه ها، تداعی کننده ی خاطرات دوران کودکی شاعر در اروپا است و نیز معلم رقص سیاهپوش او، و تا رسیدن به تاریخ جهان نو وسعت می یابد. تماس کریستوف کلمب با بومیان آمریکا بر ساحلی از ماسه ی سفید، به بوران برف شاعر تشبیه شده: "تصور کرد سرخپوستان را که از روی ماسه ها به سمت کشتی می آیند، می بیند و در بوران برف، صلیب بزرگی را بر زمین نشاند."

تمام این عناصر، نسبت به ذهنی که آن ها را متصور می شود، و پیوسته از خود سؤال می کند، در درجه ی دوم اهمیت قرار می گیرند. این ذهن، یا "میدان متحد" (یک رشته نظریه هایی در فیزیک که همه ی نیرو های جهان را در ارتباط می داند)، به بوران برفی که در آغاز مطرح شد ربط دارد:

چیزی به خودی خود حقیقی یا دروغین نیست. فقط حرکت. نوار های زیادی از

حرکت. رشته های بیشمار سقوط که دانه های ریز برف یقین، آن ها را علامتگذاری کرده اند.

گراهام، ذهن را معبر ورودی معنا و اعوجاج می داند، که هر دو بخشی از این جهان هستند و امتیاز های خود را دارند. مانند مونتاژ یک فیلم، صدای شاعر دیدگاه ها و تجربیات مختلف را در هم می بافد. در شعر گله (2000) گرایشات متافیزیکی و عمق احساسات شاعر را مشاهده می کنیم.

شعر صدا

نهایتا ً، شعر دورن گرا اگر در حساسیت خود موازنه ای بر قرار نکند، من درون را از یاد می برد. مرحله ی بعد شعری خواهد بود با چند صدا ، یا من های درونی موهوم، که یکدستی و یکپارچگی من درونی را خرد کرده وآن را به چند شخصیت تبدیل می کند. تک گویی های دراماتیک رابرت براونینگ[8]در قرن نوزدهم، پیشینه ای بر این ژانر بوده است. "من" موهوم بر جای خود محکم باقیست، اما عملا ً نویسنده را دربر نمی گیرد، نویسنده ای که "من" او پشت صحنه مانده است.

این شیوه از شعر، معمولا ً مضامین خود را از اسطوره ها یا فرهنگ عامه به وام می گیرد، و ارتباط های جدید با این مضامین را به مثابه ی تعریف دوباره یا صور کهنه تر این الگو ها قلمداد می کند. از میان شعرای صدا، یا سرایندگان قطعات تک گویی در عصر حاضرمی توانیم از بریجیت پجین کلی[9]، آلبرتو ریوس[10]، و مارگارت اتوود[11]، شاعر کانادایی، نام ببریم.

معمولا ً شعر صدا را با صیغه ی اول شخص مفرد می نویسند، اما شخص سوم هم می تواند همان تأثیر را داشته باشد، به این شرط که نقطه ی نظر متعلق به شخصیت باشد، مانند توماس و بئولا، اثر ریتا داو[12]. در این کتاب، داوتاریخ و زندگی نامه را با هم می تند تا بتواند زندگی اجدادش را به نمایش بگذارد.آن ها نیز مانند بسیاری از آفریقایی آمریکایی ها در اوایل قرن بیستم، از فقر و نژادپرستی در مناطق کشاورزی جنوب گریخته و برای کار به شهر های شمال پناه آورده بودند. داو زندگی محقرانه ی آن ها را مملو از شرافتمندی توصیف می کند. شغل اول توماس، به عنوان یک کارگر ساختمانی، ایجاب می کند که او در ساختمانی لخت و بدون اثاث زندگی کند و چون آخرین نوبت کار مال او بود، دونفر دیگری که با او از یک تشک مشترک استفاده می کردند را هرگز ملاقات نمی کرد. شغلش "فلاکت بار و تنگ" است، اما موسیقی، گویی زنی زیبا باشد، حال او را خوب می کرد( پیش بینی شخصیت بئولا که هنوز او را نمی شناخت). وقتی توماس آواز می خواند

چشم هایش را می بندد.

و نمی داند او کی خواهد آمد

اما وقتی از پیشش می رود، او همیشه

کلاهش را بر می دارد و یک بری می گذارد.

***

لوییز گلوک (1943-)

او یکی از جذاب ترین شعرای صداست. در شهر نیویورک به دنیا آمد و میان سال های 2003-2004 ، به مقام ملک الشعرایی نایل شد؛ او با احساس گناه بزرگ شد، چون همیشه غصه ی مردن خواهری را داشت که از او جوان تر بوده. او در کالج سارا لارنس، در دانشگاه کلمبیا ، ودر کنار شعرایی مانند لئونی آدامز[13]، و استانلی کونیتز[14] تحصیل کرد. او عقیده دارد که بهتر شدن حالات روانی اش به دلیل روانکاوی و مطالعاتش در زمینه ی شعر بوده است. غالب اشعار او درباره ی فقدان اسفبار خواهرش است.

هریک از آثار گلوک، با تکنیک های خاص و جدیدی عجین است و به همین خاطر جمع بندی و تعریف آثار او را دشوار می سازد. کار های متقدم او مانند خانه ای در مارشلند (1975) و پیروزی آشیل (1985) حاوی اشاراتی به زندگی نامه ی اوست که در هاله ای از مسائل روانی پیچیده شده، اما آثار متأخر تر او بیانی مستقیم دارد.در اثر خود به نام مرغزار (1996) او از اشارات کمیک استفاده کرده و برای توصیف ازدواجی که با ناکامی روبرو شده، به اودیسه ارجاعاتی می دهد.

در کار به یاد ماندنی او موسوم به زنبق وحشی (1992)، انواع مختلف گل ها تک گویی های متافیزیک می کنند. شعری که عنوان کتاب را هم به خود اختصاص داده، کشف نوعی رستاخیز است که می تواند سرلوحه ی کل آثار او واقع شود. زنبق وحشی ، گلی به رنگ کبود تیره، از پیازی می روید که در تمام طول زمستان در خواب بوده و می گوید : "تنازع بقا وحشتناک است/هنگامی که آگاهی/در خاک تیره خفته باشد." مانند بینش یوری گراهام که "من" خود را در بوران زمستان مدفون می یافت، این شعر گلوک با عباراتی پایان می گیرد که گویی خود و جهان را در هم ادغام کرده است- این بار در آب زندگی ، آبی بر روی آبی:

تو که به یاد نمی آوری

گذر از جهان دیگر را

به تو می گویم که می توانم باز بگویم: آن چه

از نسیان باز می گرد

برای یافتن صدایی تازه است؛

از بطن زندگی ام

فواره ای عظیم بر می خیزد

به رنگ آبی تیره

که سایه هایی بر آب دریاست.

مانند گراهام، گلوک نیز خود را از طریق تصور سیال آب با جهان یکی می کند. در حالی که آب یخزده ی گراهام، برف، به ماسه شبیه است، زمین در حاشیه ی دریا، که کنایه از آب باطراوت و آبی رنگ گلوک است- یعنی قلبش- با آب شور دریای جهان یکی می شود.

شعر مکان

تعدادی از شعرا – که گروهی تشکیل نداده بلکه مجموع گرایشاتی در کل کشورهستند - در چشم انداز های خاصی منبع الهام خود را می یابند. مانند تجسم کالیفرنیای شمالی در اشعار رابرت هاس[15]، و کرانه های کالیفرنیا و خاطرات موج سواری در آثار مارک جارمن[16]، اشعار تس گالاهر[17] که از چشم انداز های شمال غرب اقیانوس آرام می گوید، و اشعار سایمون اورتیز[18] و جیمی سانتیاگو باکا[19] دربرابر مناظر حنوب غرب. هر منطقه ای منبع الهام در سرودن شعر بوده است: مشقات کار بر روی زمین در جنوب، که در اشعار ک. د. (کارولین) رایت[20] به آن برمی خوریم، با خلیج مرطوب لوییزیانا که در آثار یوسف کومونیاکا توصیف شده، متفاوت است.

شعر مکان، تنها بر اساس توصیف مناظر نیست، بلکه در تجسم و ترسیم شاعرانه ی سرزمین و تاریخ است، نیروی زاینده ای که مردمان آن مناطق، که شامل خود شاعر هم می شود، به اتکای به آن می اندیشند و زندگی می کنند. در این اشعار، زمین و منظر همان گونه که د. ه. لارنس[21] توصیف می کند "روح مکان هستند".

چارلز رلیت (1935-)

یکی از جذاب ترین شاعران مکان، چارلز رایت است. او در تنسی بزرگ شد، اما یک جنوبی جهان وطن است. در آثار او، شاهد تصاویری از شعر ایتالیا و اشعار کهن چینی هستیم، که آن ها را با مضامین جنوبی، مانند رنج گذشته ای تراژیک در هم می آمیزد. اثر او موسوم به "کتاب مردگان آپالاچی"، بر پایه ی کتاب مردگان مصر باستان است. آثار او عبارتند از موسیقی محلی: اشعار منتخب متقدم (1982)؛ چیکامائوگا (1995)؛ و آبی منفی: اشعار منتخب متأخر (2000).

اشعار پرشور رایت در برگیرنده ی لحظات بینش معنوی هستند که در برابر اثرات تخریبی زمان و شرایط، تاب آورده اند. غرابتی هدفمند، که در قالب جملات محاوره ای و ابیات طولانی بریده شده که تعداد هجای آن ها قاعده ای را دنبال نمی کنند، اشعار او را صیقلی لطیف می بخشد، مانند وسایل زمخت کشاورزی که مستعمل شده و نرم و براق گشته اند.همین مختصه ی شیطنت آمیز در اشعار او، موجب می شود آثارش معاصر جلوه کنند وپرتکلف بودن آن ها به چشم نیاید.

بینش رایت چیزی میان دیدگاه فراتجربی و لغزش پذیری انسان است. از یک سو، مضامین پرشکوه را در آثارش داریم، مانند ستارگان، صور فلکی و تاریخ- و از سوی دیگر عناصری ملموس و کوچک را به تصویر شعر در می آورد ، مثل مو و انگشتان. شعر چیکامائوگا، متکی به دانسته های خوانده است: این نام مکانی است در جورجا، که در 19 سپتامبر سال 1862 صحنه ی یک نبرد سرنوشت ساز در جنگ داخلی و میان نیرو های شمالی و جنوبی بود.جنوبی ها موفق نشدند ارتش شمال را منهدم کنند و راه فراری برای تهاجم زمین سوخته ی آن ها از جنوب، از طریق آتلانتا در جورجا برای آن ها گشودند.

چیکامائوگا را می توان چون تأملاتی در مورد سرزمین ها خواند، اما از سوی دیگر، مرثیه ای محزون و نمایانگر هنر سراینده ی آن است.با مشاهده ای ساده آغاز می شود: "چرخش کبوتر در علف های بلند". این لحظه ی پر صلح و صفا، درست قبل از این که شکارچی با تفنگ خود شلیک کند، توصیف شده. سربازان به هلاکت رسیده که هرگز در شعر اسمی از آن ها برده نمی شود، فراموش شده اند و مانند کبوتران یا حتا علف ها، درو می شوند. "درخت شکسته ی ماگنولیا"، "تصویر نیمه شب و ماگنولیا" را که در مناطق جنوبی و از گیاهان قبل از جنگ است، کمرنگ می کند.در این شعر، حال و گذشته در هم می آمیزند و گویی سنگ قبری می شوند بر واژگان از دست رفته و آرمان های سوخته.

چرخش کبوتر در علف های بلند.

تابستانی که در همین نزدیکی صیقل خود را از دست می دهد

بر دستکش ها و موخوره های درخت ماگنولیای شکسته.

صدای کار: بوق کامیون، اره ی چوب بری، زنجره ها، آژیر آتش

-------

تاریخ، گذشته ی ما را چون میوه ای گندیده تلقی می کند.

نور پایان قرن در نیمه ی روز

که زیر درختان هلو چلوار پوش است.

ما را با انگشت در این جا نشان می دهد. ما را با انگشت این جا و این جا نشان می دهد.

------

شعر ، رمزیست که پیامی ندارد:

معنای نقاب در خودش نیست در چهره ای که پشت آن قرار دارد است،

مطلق، ممنوع الملاقات،

بی خانمان و سرگردان.

------

دام تیغه تیغه ی تاریخ هر چه زود تر به ما چنگ می اندازد

و ما از آب های سرد خشنودی کشانده می شویم

یکی یکی

در نور و هوای خفقان آورآن.

------

ساختار، عنصری از اعتقاد می شود، نحو

و دستور زبان مسئله آموز،

واژگان آن ها مانند دانه های تسبیح،

واژگانی برای فرسودن خشنودی ما هستند.

در این شعر، تاریخ به مثابه ی طرح یا بنایی درنظر گرفته شده، "رمزی که حاوی پیامی نیست". وجود هر فرد در خودش خلاصه می شود، و از آن چه در خارج از او واقع می شود خبر ندارد، "نقاب نه، بلکه چهره ی پشت آن". مرگ برای ما، مانند سربازان شهید محتوم است، جنوب قدیم و ماهی صید شده. با این حال در این شعر تسکینی نیز دیده می شود: ناخشنودی به زبان آمده ی ما تدبیری برای جاودانی شدن است.

شعر خانواده

جریانات دیگری موضوع شعر را به حوزه های تعلق ، مانند خانواده، جامعه و تحولات سنتی نزدیک می کنند. سنن مورد بحث، معمولا ً سنت های قومی یا بین المللی هستند.

معدودی از شعرا مانندشارون اولدز[22](1942-)، جراحات علاج نشده ی خود را به شیوه ی اعتراف گونه بیان می کنند، اما غالب شعرای معاصر با احساسی می نویسند که هر قدر هم ندامت آمیز باشد، سرشار از صداقت است. استفن دان[23] (1939-) در این مورد نمونه است: در شعر او، روابط، وسیله ی شناخت هستند. در کار برخی از شعرا، تکریم خانواده و جامعه ، حاوی احساسی از تصدیق این گونه ارزش هاست. این شعر، کهنه گرا نیست؛ و غالبا ً با تحول، فقدان، و مبارزه با نیرو های قومی یا سنت ادبی غیر غربی روبروست.

لوسیل کلیفتون[24] (1936-) در جامعه ی سیاهپوستان تسکین می یابد. زبان محاوره ای و باور های محکم او ترکیبی نیرومند هستند. مرثیه های تکان دهنده ای که آقا شهید علی (1949-2001) برای مادرش سروده، نمایانگر فرم های پرجذبه ی اشعار خاور میانه است، که زندگی مادر او را با رنج هایی که خانواده اش در سرزمین اجدادیشان، کشمیر متحمل شد در هم می تند.

شرلی جئوک-لین لیم[25] (1944-) شاعر مالزی چینی آمریکایی ، خانواده ی خود در مالزی را با خانواده ی جدید خود در کالیفرنیا در مقابل هم توصیف می کند. شاعر مکزیکی، لورنا دی سروانتس، در آثارش اززندگی فقیرانه و فلاکت بار خانواده ی خود در کالیفرنیا یاد می کند. لوییز اردریک، در آثار خود، به اعضای خانواده ی تراژی کمیک و دمدمی مزاج بومی آمریکایی خود حیاتی دوباره می بخشد.

لی-یانگ لی[26] (1957-)

داستان زندگی او تاریخ پر مشقتی است از ماجرای پدرش که متولد چین و زمانی پزشک مخصوص مائو تسه تونگ بوده است، و بعد ها در اندونزی زندانی می شود. لی که در جاکارتا متولد شده، زندگی یک فرار ی را داشته است و همراه خانواده ی خود به هنگ کنگ، ماکائو و ژاپن مهاجرت می کند تا عاقبت در آمریکا پناه می یابد و در این جا پدرش به عنوان یک کشیش پروتستان در پنسیلوانیا اقامت می نماید. لی به خاطر کتاب هایش، رُز (1986) و شهری که درآن ترا دوست دارم (1990)، مورد تحسین قرار گرفته است.

لی پر احساس و فرزندی خلف است، او به طرزی تأثیر گذار، خانواده و ناکامی های پدر را توصیف و تعهد خود نسبت به شعر را ادا می کند. یکی از زیباترین اشعار او ، "خرمالو ها" (1986)، که متعلق به مجموعه ی رُز است، یاد آور پیشینه ی آسیایی او با تداعی خرمالو، میوه ای که در آمریکا زیاد شناخته شده نیست، می باشد. این میوه و شکوفه های آن از مضامین مکرر هنر و ادبیات چین است. در این شعر از یک معلم مدرسه ی شهرستانی یاد می کند که در آمریکا با او آشنا شد و با لحنی طنزآمیز او را، که گمان می کرد خرمالو و ارزش ادبی و زبانی آن را می شناسد، مورد انتقاد قرار می دهد.

در شعر "زنبق ها" (1986)، که متعلق به همان مجموعه است، لی این گونه القا می کند که ما ، مانند زنبق ها،از ورای "رؤیایی از زندگی" گذر می کنیم، "در هنگام مردن بیدار می شویم بنفشی که با رشد کردن کبود می شود/سیاه، سیاه". این شعر و ذکر رنگ ها در آن، طنینی از شعر زنبق وحشی گلوک است.

در شعر شهری که در آن ترا دوست دارم، لی ورود خود به جامعه ای بزرگتر در زمینه ی شعر، را اعلام می کند. و آن را این گونه به پایان می برد:

موطنم محو شد، تابعیت خود را گرفتم،

همبسته با سنگ های زمین، من

بدون پناه و یاری از تاریخ، وارد می شوم،

به روز های بدون روز ، در زمینم که زمینی نیست

دوباره وارد می شوم

به شهری که در آن ترا دوست دارم.

و باور نمی کردم که تعدد

رؤیا ها و واژه ها پوچ باشد.

شعر زیبایی ها

جریان دیگری که شعری پرشور و تغزلی را دربر می گرفت، شعر حاوی صور خیال بود که ، علیرغم زمانه ی مدرن در تمام جنبه های دردآور و آشفته ی آن، زیبایی را می ستود. در این حوزه می توان از شعرای متعددی نام برد-جوی هارجو[27] (1951-)، ساندرا مک فرسون [28](1943-)، هنری کول[29] (1965-)- و باز هم دامنه ی این شعر درحال گسترش است.

برخی از بهترین شعرای امروز از صور خیال استفاده می کنند که برای جنبه ی تزیینی آن نیست، بلکه به خاطر رسیدن به مضامین و زمینه های نو می باشد.در اشعار هارجو، مراد از تصور اسب، باز یافتن میراث آمریکایی بومی خود است، در حالی که مک فرسون و کول تجسماتی را می پرورانند که گویی جان می گیرند و زنده هستند.

مارک داتی [30] (1953-)

از اواخر سال های دهه ی 1980، مارک داتی به انتشار اشعارش می پردازد که زیبا و لطیف بوده و حاوی تعمقاتی در مورد هنر و روابط انسانی، با معشوق ها، دوستان، و انبوهی از اجتماعات هستند. اشعار زنده، دقیق و تجسمات حسی او، گویی راهی برای شناخت، احساس کردن و برقراری ارتباط است. داتی از راه این تصورات، ما را با زندگی حیوانات، غریبه ها ، و خلاقیت های هنری نزدیک می کند و این برای او نوعی راه مشاهده است.

می توان از آثار داتی، همراه با عقاید او درباره ی نزدیکی با جامعه، لذت برد. در شعر "خرگوش کوچکی در میان علف ها مرده"، برگرفته از مجموعه اشعار او موسوم به سرچشمه (2001)، با توصیف یک خرگوش مرده، به تأملات فلسفی راه می برد. این خرگوش خاص، مانند یک شعر، هم در خود اهمیت دارد و هم به عنوان متن، "چیزی که با هنرمندی تمام ساخته و پرداخته شده" که بر پیشانی او "آثاری/از تفکر گویی نوشته شده". در شعر بعدی این مجموعه، "ماهی ها مال ما هستند"، جامعه ی انسان را به ماهی های حوضچه ای در مغازه ی حیوان فروشی تشبیه می کند، "هر دسته از آنها/تقریبا ً به اندازه ی این خط". ماهی ها هم مانند انسان ها در طلب آزادی هستند: "آن ها می خواهند رو به جلو شنا کنند"، اما فعلا ً "در تنگ طلایی خود درجا می زنند." در تمام این مجموعه اشعار، به ارتباطی زیستی میان موجودات برخورد می کنیم. شعر سوم، "در ورزشگاه"، سر های عرق کرده ی افرادی را که با دستگاه های مختلف در حال ورزش هستند، مانند "هاله های نور/که زندگی آن ها را گرد هم آورده" می بیند.

داتی، راهنمای زندگی وشعر خود را در والت ویتمن جستجو می کند. او درباره ی بیماری وحشتناک ایدز هم نوشته است. آثار او عبارتند از، اسکندریه ی من (1993)، آتلانتیس (1995)، و خاطرات زنده و پر نشاط او موسوم به مرغ آتش (1999). از مجموعه اشعار جدید او می توانیم از هنوز زندگی با صدف ها و لیمو (2001) نام ببریم.

اشعار داتی هم متفکرانه هستند ( که در قالب هنر جای می گیرند) و هم جوابگوی جهان خارج. او بدن انسان را که ناکامل اما حیاتیست، مخصوصا ً پوست را، مانند حاشیه ای تلقی می کند که مرز میان درون و برون است، و در شعر کوتاه خود از مجموعه ی سرچشمه، در باره ی خالکوبی می گوید، "به حکاک پوستم".

 

می دانم این پیمان مهلک است،

توافقی برای پیوسته داشتن آن.

با شرایطی پیمان می بندم؛ می گویم

نه و نه و بعد آری به تو، و امضا می کنم

-این جا، روی خط نقطه چین-

برای هر چه می خواهد بشود، بلی: زمان ما،

خطوط کلی ما، پر کردن آن با جزییات

(فشار آن که همیشه دردناک است، همیشه،

نه طرح اصلی). این جا هستم

برای بازبینی، رنگ رفتگی؛ برای محو شدن

و باقی ماندن، همیشگی، آبی. مرا بنویس!

این جوهر از من بیشتر باقی می ماند.

شعر معنوی

دیگر مسیری که شعر معاصر آمریکا طی می کند، مسیر معنوی است. در این گونه آثار، عمیق ترین رابطه، به فرد و ذاتی جاوید تعلق دارد که فرا تر از زیبایی هنری می رود، هر قدر هم که با آن پیوند داشته باشد. شعرای مسن تری که طلایه دار بیداری معنوی بودند، عبارتند ازگاری اسنایدر[31]، که معرف مکتب ذن در شعر آمریکا بود، و شاعر و مترجم، رابرت بلای[32]، که بدعت گذار سوررئالیسم آمریکای لاتین در شعر معاصر آمریکا بود. در سال های اخیر، کولمن بارکس[33] به ترجمه ی بسیاری ازآثار مولوی، عارف ایرانی قرن 13، پرداخته است.

شاعران معاصر آمریکا که با شعر معنوی دمسازی دارند، عبارتند از آرتور زی[34] (1950-)، که گویا از حساسیتی مبتنی بر ذن برخوردار است. در اشعار او ، علاوه بر زوایای ادبی، به مشاهداتی به ظاهر ساده برخورد می کنیم که جنبه ی تأملات را دارند، مانند این ابیات که بر گرفته از " نمک پاشیدن برراه" (1987) می باشند: "میگو هایی که بر روی آتش از آن ها بخار بلند می شود. آه/نور یک ستاره هرگز متوقف نمی شود، بلکه سفر می کند." در حالی که برف را پارو می کند ، متوجه می شود که: "اکنون نمک، راهی را در برف می پالاید، و حاشیه ی جهان را گسترده تر می کند."

جین هرشفیلد[35] (1953-)

او تقریبا ً هرگز اشاره ای واضح به بوداییسم در اشعارش ندارد، با این حال این اشعار سرشار از معنویتی هستند که او سال های سال در تفکرات ذن به آن رسیده است، و نیز از طریق ترجمه ی اشعار دو تن از شاعران زن در دربار باستانی ژاپن، اونونو کوماچی[36] و ایزومی شیکیبو[37]. او منتخبی از اشعار گردآوری کرده که حاوی43 قرن اشعار معنوی سروده ی زنان است (1994).

در آثار هرشفیلد با آن چه او "ذهن غیرمستقیم" می نامد روبرو می شویم و این مبحث را در کتاب خود درباره ی سرودن شعر، موسوم به نه دروازه: ورود به ذهنیت شعر (1997) توضیح داده است. این موضع، شامل تکریم طبیعت، صرفه جویی در زبان و حس ناپایداری بودیستی است. ذهنیت او در شعر حاکی از تفاوت های ظریف و پیوند هاست (مثلا ً در فصل ها، آب و هواو مناظرِ تداعی کننده و حالات روحی انسان)، و نیز تصاویر طبیعی.

در شعر "قلب قاطر"، از مجموعه ی اشعارش به نام حیات قلب (1997)، شاعر به طور زنده ای از یک قاطر می گوید، بدون این که نامی از آن ببرد. در این شعر او از قاطری الهام گرفته که ، در یکی از جزایر یونان به نام سانتورینی، بار سنگینی را بر دوش می کشد؛ سخت کوشی این حیوان برای شاعر درس عبرتی است برای مقابله با سختی های زندگی. در این شعر از خواننده تمنا می شود شیر دل باشد و شهامت خود را در لحظات مشکل از دست ندهد. این قاطر متواضع نیز، خود، زیبایی (افسار زینت یافته به زنگ) و قدرت دارد.

در روز هایی که بقیه

دست رد به سینه ات زده اند،

این سهم تو ست-

مگس، گردو خاک، بویی ناخوشایند،

دو سبدی که انتظار می کشند:

یکی پر از لیمو و عشق و تمنا،

دیگری برای آن چه از دست داده ای.

هر دو خالی،

به دوشت آویزان می شود،

آویخته به بازوی برهنه ات نفس می کشند.

اگر به او یونجه بدهی، خواهد خورد.

هیچ اگر ندهی،

تا جایی که تو بخواهی ایستادگی می کند.

زنگ های آویخته بر افسار،

بی صدا در کنارت خواهد ماند،

در گرما و سایه ی تُنُک درخت.

گول یال کم پشت او را نخور،

یا چرخش گوش چپ در رؤیا.

این هم هدیه ای از سوی خدایان است،

آرام و کامل.

شعر طبیعت

دنیای جدید، در دوران انقلاب، در اواخر قرن هجدهم، توجه آمریکاییان را به خود جلب کرده بود، و این زمانی بود که فیلیپ فرنو، گیاهان و جانوران آمریکا را گرامی داشت و از این راه هویتی برای آمریکا پدید آورد.

در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، فلسفه ی متعالیه و کشاورزی گرایی نیز به جنبه های ارتباط آمریکا با طبیعت پرداخت.

امروزه، نگرانی های زیست محیطی نیز جای خود را در شعر بوم شناختی آمریکا یافته است. آمونز، یکی از سردمداران این جنبش بود، و شاعران بومی آمریکا، مانند جیمز ولش و لسلی مارمون سیلکو، هرگز از تکریم طبیعت فروگذار نکردند. شعرای معاصری که در آثارشان، طبیعت مقام اصلی را دارد عبارتند از پاتیان راجرز[38](1940-) و مکسین کامین[39] (1925-). راجرز تاریخ طبیعی را در شعر وارد می کند و کامین از زندگی خود در یک مزرعه و پرورش اسب، با احساس تمام می نویسد.

مری اولیور[40] (1935-)

یکی از بزرگترین شعرای طبیعت مری اولیور است. او شاعریست که اشعارش ساده و قابل فهم می باشد و در آثارش از گیاهان و حیوانات با بینشی شور انگیز یاد می کند. اولیور در اوهایو متولد شد، اما سال ها در نیو اینگلند زندگی کرد، و اشعار او، مانند آثار رابرت فراست، از مناظر و دورنماهای متنوع و تغییر فصول مایه می گرفتند. الیور در هر گونه نزدیکی با طبیعت، معنای تازه ای می یافت و سنت فلسفه ی متعالیه را مانند آثار هنری دیوید تورو و رالف والدو امرسون، دنبال می کرد،و کار او ابعاد اخلاقی وسیعی داراست. آثار منظوم او عبارتند ازبدوی آمریکایی (1983)، اشعار جدید و منتخب (1992)، کاج سفید (1994)، چراگاه های آبی (1995)، و مجموعه ی مقالات او موسوم به برگ و ابر (2000).

در نظر اولیور، هیچ واقعه ی طبیعی آن قدر کوچک نیست که به چشم نیاید، یا آن طور که امرسون می گفت "امور معنوی"، مانند شعر او موسوم به "مار سیاه" (1979). با این که راوی، به عنوان راننده ی اتومبیل، متهم به کشتن مار است، توقف می کند و مار مرده را از میان جاده بر می دارد- این دقیقا ً حرکتی به نشانه ی تکریم طبیعت است. او برای این حیوان که، به خاطر داستان خلقت درکتاب مقدس ، به دیده ی حقارت دیده می شود، از آن جا که جزیی از طبیعت است، احترام خاصی قائل می باشد و او را "برادر مرده" خوانده و درخشش زیبایی او را تحسین می کند. مار به او مرگ را می آموزد و نیز تولدی دوباره و نشاط زندگی را، و او به راه خود در اتومبیل ادامه می دهد، و با خود درباره ی نوردر مرکز هر سلول که همه ی موجوات را تحریک به زندگی می کند، می اندیشد. این ندای از زندگی لذت ببر، دعوتی است به سوی بزرگداشت هشیارانه ی زندگی.

هنگامی که مار سیاهرنگ

ناگهان بر جاده ی صبح ظاهر شد،

و اتومبیل موفق نشد منحرف گردد-

مرگ، این طور است که واقع می شود.

اکنون او چنبره زده و بی حاصل افتاده

مثل لاستیک کهنه ی یک دوچرخه.

اتومبیل را متوقف می کنم

و او را به میان بوته ها می برم.

سرد و براق

مانند یک شلاق بافته است، به زیبایی و سکوت

برادری مرده می ماند.

او را در زیر برگ ها رهامی کنم

و در حال تفکر، با اتومبیل دور می شوم

درباره ی مرگ: بی هنگامی آن،

وزن وحشتناکش، آمدن یقینش. باز ، پنهان از عقل،

شعله ای دیگر روشن است، که استخوان ها

همیشه آن را ترجیح می دهند.

داستان اقبال نیک تمام نشدنی است.

رو به نسیان می گوید: من نه!

نوری در مرکز هر سلول است.

همان که مار را پیچ و تاب خوران به پیش می راند

در هر بهار و از لا به لای برگ های سبز ، تا این که

به میان جاده آمد.

اولیور در اشعار خود، به انحاء مختلف به گرامیداشت امور ساده و فراتجربی زندگی می پردازد. در شعر"مرغ مگس بر پیچک نیلوفر توقف می کند" (1992)، به ما خاطر نشان می کند که حیات یعنی "صبر کردن در راه یاد آوردن"، زیرا در بیشتر زمان این دنیا "ما این جانیستیم،/یا هنوز متولد نشده ایم، یا مرده ایم". در بسیاری از اشعار اولیور، شاهد یاد آوری پر شور او از جیمز رایت هستیم، مانند شعر "خشخاش ها " (1991-1992). این شعر با توصیف " شعله های نارنجی؛ تاب خوران/در باد، که تجمعشان پروازیست" آغاز می شود، و با کفر گویی به مرگ، پایان می پذیرد: "چه کاری ازتو/بر می آید- ای شب تیره ی آبی؟"

شعر طنز

در طیفی که از شعر درون گرا آغاز و تا شعر جهان ادامه می یابد، شعر طنز- شامل شوخ طبعی ها، ظرافت های طبع و سخنان منظوم تفننی-جایی نزدیک به شعر جهان دارد. در این گونه ظرافت طبع ها ، طنز را می توان در تلاقی دو یا چند حوزه یافت و یا این که آن را در تضاد های شدید جستجو کرد؛ این شعریست دنیایی و این جهانی و ارتباطی با جهان معنویت ندارد.

شعر طنز به دنبال مضامینی بر گرفته از زندگی هر روزی است که می تواند حال و هوایی طنز آمیز، سوررئال یا تمثیل گونه داشته باشد. معمولا ً زبان این شعر بسیار به نثر و حتا محاوره نزدیک است و به همین جهت حتا موهوم ترین موضوعات نیز صورتی واقعی به خود می گیرند. از استادان قدیم تر این گونه شعر باید از چارلز سیمیک و مارک استرند یاد کنیم؛ و در میان جوان تر ها از استفن دوبینز[41] و مارک هلیدی[42].

زبان محاوره ی روزمره، شوخ طبعی، وقایع غیر منتظره و مبالغه و گزاف گویی های موجود در این شعر، باعث می شود که کاملا ً قابل فهم و درک آن برای خواننده ساده باشد، اما با این حال زمانی به زیبا ترین زوایای این گونه اشعار پی می بریم که آن ها را چندین بار بخوانیم.

بیلی کالینز[43](1941-)

یکی از تأثیر گذار ترین شعرای طنز امروز بیلی کالینز است. او که از سال 2001 تا 2003 مقام ملک الشعرایی را داشت آثاری وجد آور و مسرت بخش دارد، مانند فرانک اوهارا که یک نسل قبل از اوشعر می سرود. او نیز مانند اوهارا برای به میان کشیدن هزاران هزار موضوع زندگی روزمره، از شعری استفاده می کند که نزدیک به زبان محاوره است و به راحتی مسائل روزمره مانند خوردن، نوشتن، و کار های خانه را در کنارمسائل فرهنگی مطرح می کند. طنز و خلاقیت او موجب جذب خوانندگان زیادی گردیده. با این که به او خرده گرفته اند که زیاد از حد ساده می نویسد، گاها ً رشته های تصورات او مرموز جلوه می کنند.

در کالینز به نوعی سوررئالیسم برمی خوریم که مأنوس است. بهترین آثار او که، به دلیل طولانی بودن در این جا فرصتی برای آوردن آن ها نیست، تصورات انسان را به سرعت در موقعیت های سوررئالیستی قرار داده و در پایان با تکیه بر احساسات و هیجانات، حال و هوایی را پدید می آورد که انسان را به یاد مُدگردی پایانی در موسیقی می اندازد. شعر کوتاه "مردگان"، از مجموعه ی به تنهایی دریا نوردی کردن به دور اتاق: اشعار جدید و منتخب (2001)، می تواند نمونه ی کوچکی از یک سلسله تصورات او باشد که به پرواز درآمده و بعد دوباره به سطح زمین نزدیک می شوند، مانند پرنده ای که برای استراحت آمده باشد.

مردگان همیشه از بالا به ما می نگرند، و می گویند،

زمانی که ما کفش خود را به پا می کنیم یا برای خود ساندویچ درست می کنیم،

آن ها از کف شیشه ای قایق هایشان در بهشت ، به پایین نگاه می کنند

و کماکان و به آهستگی از میان ابدیت پارو می زنند.

آن ها بالای سر های ما راکه در پایین و روی زمین حرکت می کنند نظاره می کنند،

و وقتی ما در چمنزار یا روی کاناپه ای دراز می کشیم،

مست از زمزمه ی یک بعد از ظهر گرم،

فکر می کنند ما هم آن ها را تماشا می کنیم،

برای همین پارو هایشان را بی حرکت نگه می دارند و ساکت می مانند

و صبر می کنند، مثل پدر مادر ها، تا ماچشم هایمان را ببندیم.

شعر تاریخی

شعری که ملهم از تاریخ باشد، از همه ی انواع شعر مشکل تر و بلند پروازانه تر است. در این گونه شعر، شعرا خطر کرده و وارد جهان می شوند ودر این جاست که "من" آن ها با حروف کوچک نوشته می شود و با آغوش باز به استقبال آن چه وجود آن ها را موجب شده، می روند. ایمان این شعرا در تجربه خلاصه می شود.

یکی از شعرای قدیمی تر که به سرودن این گونه اشعار اشتغال داشت، مایکل س. هارپر[44] است، که تاریخ آفریقایی آمریکایی را با تجربیات خانوادگی اش، به صورت نوعی مونتاژ، در هم می بافد. فرانک بیدارت[45] هم به طور مشابه، میان رخداد های سیاسی، مانند قتل پرزیدنت کندی ، با زندگی خصوصی خود، پیوند هایی ایجاد می کند. آثار اد هیرش[46] ، گرترود اشنکبرگ[47] و ریتا داو[48] نیز به همین منوال، سرشار از چنین خاطراتی است که مشکل بتوان آن ها را از زمینه های شعری جدا نمود.

رابرت پینسکی[49] (1940-)

او یکی از ورزیده ترین شعرای شعر تاریخی است ، و از سال 1997 تا 2000 مقام ملک الشعرایی را در اختیار داشت. در آثار او شاهد پیوند زبان محاوره با خبرویت در فن شعر هستیم. او شخصا ً پایبند به موطن و احوالات شخص است، اما اشعارش گستره ای تاریخی و ملی را دربر می گیرند. آثار او مانند الیزابت بیشاپ، ساختاری محاوره ای دارند اما از هنرمندی ظریفی برخوردار می باشند.

پینسکی در کتا ب نقد خود موسوم به وضعیت شعر (1976)، شعری را توصیه می کند که دارای محسنات و مختصات نثر است، و خود، این قاعده را در شعری به بلندی یک کتاب، به نام تبیین آمریکا (1979)، و در اثر دیگری به نام تاریخ قلبم (1984) رعایت کرده است؛ کار های متأخر او شامل استخوان خواستن (1990)، بیشتر تغزلی هستند که نمونه هایی از آن ها را در مجموعه ی اشعارش موسوم به چرخ نقش دار(1996) هم می بینیم.

شعر چرخ نقش دار که عنوان مجموعه را هم دارد، از جمله بهترین آثار پینسکی است، اما مشکل می توان از میان آثار او انتخاب کرد. شعر کوتاه "استخوان ِ خواستن"، که با دیدن آرواره ی یک کوسه بر روی شنل دوستی به او الهام شده است، نشان دهنده ی قدرت فنی شاعر در سرودن شعر است ( قوافی درونی مانند "limber grin، و قوافی پیچیده نظیرtogether وpleasure ابیات چند سیلابی که همراه با دو هجایی های ضرب انجام تکرار می شوند). این شعر با تشبیه کوسه به امواج دریا آغاز می شود و با آواز او –از قلمرو مردگان- که سرود تمنایی بی انتهاست، پایان می گیرد. من شاعر این جا مورد انتقاد قرار گرفته: اشتیاقی بی معناست، یک 0 یا صفر، و ارضای آن هم توهمی مأیوسانه.

زبانه ی امواج در ناقوس زمین به صدا در آمد.

رنگ آبی که موج زنان در آتشی آبی رنگ فرو می رود.

آرواره های خشکیده ی یک کوسه در چاله های گرم آب در ساحل

که از دوطرف فقط بر روی ماسه ها باز مانده.

استخوان هیچ مزه نداشت و هیچ بویی نداشت،

یک چنگ بدون دندانه، خرد نشده، بدون سیم.

قوس های متصل آن، شکل تولد و اشتیاق را داشت

و هیئت باز مانده ی آن گویی 0 را بر زبان می آورد.

بند های استخوانی دو طرف را متصل نگاه داشته بود

مارپیچ هایی که مانند یک لباس تابستانی چین چین داشت.

پس آن لبخند لطیف کجا رفته، آن شکاف لذت؟

دهان هایی بی نهایت ریز آن را برده بودند،

ساحل آن را می سایید، حک می کرد و می پالایید.

اما به آواز می خواند اوه (0) ترا دوست دارم، شهرک کوچکم

خوراکم خویشم فرزندم باید مال من باشی

گل من باله ی من زندگانی من سبکباری من 0 من.

شعر جهانی

این شعر در دور ترین نقطه در طیف انواع شعر قرار دارد، که الیزابت بیشاپ سردمدار آن است. این شعر در وهله ی اول غیر شاعرانه جلوه می کند. ممکن است زیادی نزدیک به نثر ، وزیادی در گیر با اتفاقات ساده ی روزمره تلقی گردد، به طوری که ماندگار به نظر نرسد. شاید پیام آن گنگ و دو پهلو، و موضوع آن صرفا ً توصیفی به نظر آید. با این حال بهترین نمونه های این شعر دورنمایی چند وجهی داشته، و مفهوم هویت فردی را زیر سؤال قرار می دهد، وبا رنج و عذاب از زاویه ی اخلاق برخورد می کند.

شعرای متقدم این مکتب ریچارد هوگو، گوئندولین بروکس، و فیل لوین هستند. و شعرای متأخری که این گونه شعر در آثارشان دیده می شود، مانند الن برایانت ویت و یوسف کومونیاکا، تحت تأثیر دید ناتورالیستی آن ها بوده و به سمت خشونت و سایه روشن پردامنه ی آن کشیده شده اند.

یوسف کومونکایا (1947-)

اسم اصلی او جیمز ویلی براون جوان و متولد لوییزیاناست؛ او بعد از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان، در جنگ ویتنام شرکت کرد و ستاره ی برونز را کسب نمود. او گزارشگر روزنامه ی ارتش موسوم به صلیب جنوب بود، و سراینده ی اشعار پر شوری است که در میدان جنگ واقع می شوند. غالبا ً در اشعار او شاهد عواملی چون سوءظن، تردید، خطر و توطئه هستیم که نمونه ی آن در شعر" استتار خیمایرا" (1988) به طور بارز مشاهده می شود. او برای توصیف یک رشته اتفاقات غیر منتظره به زبان شعر نیاز دارد. ومانند مایکل هارپر، غالبا ً از شیوه های جاز استفاده می کند، و معتقد است در شعر نیز مانند موسیقی که از بدیهه نوازی استفاده می شود، باید از امکانات چند صدایی و بدیهه سرایی آزاد بهره گرفت. او در گرد آوری گزیده ی اشعار جاز (1991 ، 1996) همکاری داشته است و مجموعه ی مقالات خود را تحت عنوان یادداشت های آبی (2000) به چاپ رسانده است؛ او اولین بار با شعر زبان بومی نئون (1993) موفق به کسب معروفیت گردید.

یکی از مضامین پایدار در اشعار کومونیاکا، موضوع هویت است. شعر او با نام "با آن روبرو شدن" (1988) که درهنگام دیدن از بنای بزرگداشت سربازان جنگ ویتنام در واشینگتن سروده شد، با برگردانی آغاز می شودکه چهره ی شاعر را با خاطراتش به تدریج در یک دیگر محو می کند:

چهره ی سیاه من محو می شود،

درون سنگ خارای سیاه.

گفتم این کار را نمی کردم،

لعنتی: اشکی نباید ریخت.

من سنگم. من گوشتم.

تفکرات گنگ من مرا نظاره گراند

مانند مرغ شکاری، منظره ی شب

به روز تکیه کرده. برمی گردم

از این سو-سنگ رهایم می کند.

برمی گردم از آن سو، درون

بنای یاد بود سربازان جنگ ویتنام

هستم، وابسته به نور

تابلکه تغییری ایجاد کند.

58022 اسم را مرور می کنم، انتظار دارم نام خود را

با حروفی از دود بیابم.

نام اندرو جانسون را لمس می کنم؛

آن بدن سفید را می بینم.

نام ها بر لباس زنی می درخشند

اما وقتی دور می شود

آن ها بر دیوار مانده اند.

آثار نوک قلمو برق می زند، بال های

سرخ پرنده ای دید مرا قطع می کند.

آسمان. هواپیمایی در آسمان.

تصویر سفید سربازی موج می زند

به من نزدیک می شود، بعد چشمان بی فروغش

از میان دیدگان من می بیند. من پنجره ای هستم.

دست راستش را از دست داده

درون سنگ. در آیینه ی سیاه

زنی می خواهد اسم هایی را پاک کند:

نه، دارد سر پسربچه ای را شانه می زند.

شعر سیبرنتیک

درمنتها الیه این طیف گسترده ی شعر، شعر سیبرنتیک قرار دارد که شعری این جهانی است. برای بسیار ی از بزرگسالان آمریکایی، جایگاه کتاب بعد از صفحه ی کامپیوتراست، و خواندن یک زبان انسانی در مقام دوم نسبت به کد های دوتایی جای دارد.

ادبیات مبتنی بر کامپیوتر از اوایل دهه ی 1990 شکل گرفت؛ با پیدایش تارنما های جهانی[50]، برخی از انواع اشعار تجربی راه خود را به قلمرو جهانی مجازی و بدون کاغذ باز کرده اند.

مضامین تکرار شونده در شعر سیبرنتیک شامل نقد های انعکاسی از روند کار تکنولوژیک است؛ نماد های تصویری کامپیوتر، تصاویر، و شاخه های ارتباطی به فوق متن ها ، شبکه ای از ارتباطات ادبی ایجاد می کنند، و لایه های چند بُعدی-دارای انیمیشن، صدا و متون فوق مرتبط- از هر سو ازدیاد می شوند، و گاه از جانب افرادی ناشناخته راه اندازی می گردند.

جولانگاه این قبیل آثار مرتب به وجود می آیند و از بین می روند. در همین زمینه نشریاتی پدید آمدند مانند لیتل مگزین[51]، شعر سایبر، شعر جاوا، نیو ریور[52]، پارالل[53] و بسیاری دیگر که بر لوح فشده ضبط می شوند. نوشتن از سوی کرانه ای نو: تکنیک (1993) ، مجموعه ای از نظرات درباره ی شعر است که حاوی آثار زیادی می باشدو توسط جولیانا اسپر[54] و پیتر گیزی[55] منتشر می گردد، که کاتالیزور اشعار تجربی در عصر الکترونیک است. این نشریه ی الکترونیک چندگانگی را گرامی می دارد واولویت چارچوب تاریخی را قبول دارد، و مفاهیم هویت و جهانی بودن را به عنوان مفاهیم بورژوازی و سرکوبگر مورد انتقاد قرار می دهد.

یوری گراهام و دیگر شعرای تجربی درون گرا نیز به همین نقطه نظر رسیده اند. به هر حال، شعر محل تلاقی واژه و جهان است.

  • واژه های مهم